تبليغاتX
بوسه هاي ناسروده

بوسه هاي ناسروده

ادبي هنري



   



رهايت كردم

توراوخطوط مبهم پيشاني ات را كه رنج هزار خورشيد راحك مي كند  

واغوش گرمي است

براي روياهاي تفتيده

وكبوتران پريده رنگ

ديگرنامت

خاطره ات

عبورم نمي دهندازلابلاي شاخه هاي درختان

خوشه هاي انگور

ديگردرانتظار دستان تونيست

دراين هياهوي خاموش

خش خش گامهايت

سكوت خفه باغ را نمي شكند

رهايت كردم

تورا وخطوط مبهم پيشاني ات را

وديگر اين باداست كه مرهمي است

براي شانه هاي زخمي ام .

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 16:20 توسط مينا نصر|

 

... پهلوي تو

 

جهان تشنه از طعم گيسوي تو

و اين آب تمثال نيكوي تو

تو آن صبح هستي كه زيبا شكفت

و ما هم خزانيم رو سوي تو

بگو هان چه شد در پس اين قرون

شكستيم از داغ پهلوي تو

بگو، باز، بانو چه شد آن شبي

كه مهتاب تابيد بي روي تو

دويديم يك لحظه سوي غمت

ولي تازه شد داغ پهلوي تو

اسفند ۱۳۷۹

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:3 توسط مينا نصر|

.....براي اين روزهاكه روزهاي خاصي است نشدحتي يك شعركوتاه هم داشته باشم فقط درسكوت به دسته هايي كه مي امدندواز كوچه ها وخيابانها رد مي شدند خيره  مي ماندم باتمام علاقه كه به اين روزهاكه روزهاي خاصي است  داشتم نشدحتي سرودهء مختصري در عظمت این روزها  داشته باشم...فقط به نوحه هايي كه از تلوزيون پخش می شد گوش می دادم راز این نسرودن ونتوانستن  چه بود نمی دانم  ...رفتم سراغ دفتر شعرقدیمی ام وشعری که یادگار سالهای اولیه شاعری ام بود وباحال وهوای این روزها می خورد پيداكردم هرچند بايد گفت كه عظمت عاشورافراتر از اين باور هاست........

 

شبي كه انتهايش 

سحرنداشت

وزمان بر درخت وافتاب موسيقي پاییز رامی نواخت

برای سرودتو

پرنده هم اواز نبود

وبرگ برگ حادثه فرو مي ريخت

ماتشنه بوديم

وقتي  دستهاي فاصله

خوشه هاي سبز  رابريدند

وغربت بود كه بر بازوان تو ماند

در گذر ثانيه ها

فرات مي ديد  در ان دشت چه مي گذشت

واشراق سبزي را كه از نگاهت  ريشه مي گرفت

 

فروردين ۷۵

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 1:36 توسط مينا نصر|

کدام روشنایی

(برای کودکی گمشده ام)

کودکی درمن غرق می شود

سمت اشفته دریاها

کسی ندید

این طوفان سرکش از سمت کدام

 ساحل وزید؟

که

شعله اوار اوراهیچ تابلویی نسرود؟

که چشمه ای در کویر

اه ای دیوار بلند"بگو

دراین بی فانوسی شبهای جهان

کدامین جاده رابه خاطر بسپارم؟

ودراغوش کدامین روشنایی

پناه بگیرم؟

وقتی بر لبه های تردید

شباهنگ مرگ اواز می خواند

کودکی درمن غرق می شود

وکودکی پله پله عبور می کند.

 

۱۲/۹/۸۱

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 9:17 توسط مينا نصر|

به سایه ها می سپارمت

که به سمت وحشی جنگل می دوند

شاید اسوده باشم

از این لحظه های خزان زده

که اضطراب رااز دیوار شاخه ها اویزان می کنند

وشب رابه رگان قلبم پیوند می زنند

در کمین عقربه های ساعت

در بلندیهای صفر

شاید اسوده باشم

وقتی حسی از شاخه ها پر می گیرد

به ماه نزدیکتر می شود

وبه این سادگی خو می گیرد

شاید اسوده باشم

در این غروب دلکش

هرچند نمی بینم اینجا

چشمی به وسعت اسمان پلک بگشاید

ونه حتی اغوشی

که به دلبستگی ام پایانی دهد .

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 17:27 توسط مينا نصر|

تیک تاک ساعت

کم می شود

وقتی تو نیستی

وتنهایی دریاجه عمیقی می شود

که روزی هزار بار در ان غرق می شوم

به

جستجویت

ماهی قرمز کوچکی می شوم

که یک نفس بال بال می زنم

در تنگ بلورین

نامت

کبوتر تشنه ای است

که بر اوج قله می ایستد

ومن می چشم

رویاهای بربادرفته را

چون طعم گس بادام های تلخ

دستانت

می فشاردازابرهای تکیده

قطره های باران را

وغرش رگبار نگاهت

می رهاند ازجنگل اهوان رمیده را

ومی رقصاند گرگهای گرسنه را در تاریکی

نازنین

نیستی که ببینی

 چشمان عاشقت

چطور دریچه دلم را به سمت بهار گشوده است

وسبزه ها ناگزیرند از شکفتن .

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 19:17 توسط مينا نصر|

تمام زندگانی ام

شاخه گلی شد

که در پیاده روی خیابان

به دستم دادی

افسوس از این باد ولگرد

که در یک غروب نارنجی

آن را پرپر کرد.

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 3:14 توسط مينا نصر|

زمانی برای تو

آسمان فصل گریستن بود

وازاوج شاخه هایت

ذهن سبز درختان آویزان بود

اینک

درفسیل لحظه ها

ستاره

ازتوگریزان است

وشب مجهول مانده است

درطنین گامهایت

که آغاز مرگ است.

نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 1:38 توسط مينا نصر|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
» زمانی برای تو

Design By : Pichak