بوسه هاي ناسروده
ادبي هنري
رهايت كردم توراوخطوط مبهم پيشاني ات را كه رنج هزار خورشيد راحك مي كند واغوش گرمي است براي روياهاي تفتيده وكبوتران پريده رنگ ديگرنامت خاطره ات عبورم نمي دهندازلابلاي شاخه هاي درختان خوشه هاي انگور ديگردرانتظار دستان تونيست دراين هياهوي خاموش خش خش گامهايت سكوت خفه باغ را نمي شكند رهايت كردم تورا وخطوط مبهم پيشاني ات را وديگر اين باداست كه مرهمي است براي شانه هاي زخمي ام .
... پهلوي تو جهان تشنه از طعم گيسوي تو و اين آب تمثال نيكوي تو تو آن صبح هستي كه زيبا شكفت و ما هم خزانيم رو سوي تو بگو هان چه شد در پس اين قرون شكستيم از داغ پهلوي تو بگو، باز، بانو چه شد آن شبي كه مهتاب تابيد بي روي تو دويديم يك لحظه سوي غمت ولي تازه شد داغ پهلوي تو اسفند ۱۳۷۹ شبي كه انتهايش سحرنداشت وزمان بر درخت وافتاب موسيقي پاییز رامی نواخت برای سرودتو پرنده هم اواز نبود وبرگ برگ حادثه فرو مي ريخت ماتشنه بوديم وقتي دستهاي فاصله خوشه هاي سبز رابريدند وغربت بود كه بر بازوان تو ماند در گذر ثانيه ها فرات مي ديد در ان دشت چه مي گذشت واشراق سبزي را كه از نگاهت ريشه مي گرفت فروردين ۷۵ (برای کودکی گمشده ام) کودکی درمن غرق می شود سمت اشفته دریاها کسی ندید این طوفان سرکش از سمت کدام ساحل وزید؟ که شعله اوار اوراهیچ تابلویی نسرود؟ که چشمه ای در کویر اه ای دیوار بلند"بگو دراین بی فانوسی شبهای جهان کدامین جاده رابه خاطر بسپارم؟ ودراغوش کدامین روشنایی پناه بگیرم؟ وقتی بر لبه های تردید شباهنگ مرگ اواز می خواند کودکی درمن غرق می شود وکودکی پله پله عبور می کند. ۱۲/۹/۸۱ که به سمت وحشی جنگل می دوند شاید اسوده باشم از این لحظه های خزان زده که اضطراب رااز دیوار شاخه ها اویزان می کنند وشب رابه رگان قلبم پیوند می زنند در کمین عقربه های ساعت در بلندیهای صفر شاید اسوده باشم وقتی حسی از شاخه ها پر می گیرد به ماه نزدیکتر می شود وبه این سادگی خو می گیرد شاید اسوده باشم در این غروب دلکش هرچند نمی بینم اینجا چشمی به وسعت اسمان پلک بگشاید ونه حتی اغوشی که به دلبستگی ام پایانی دهد . کم می شود وقتی تو نیستی وتنهایی دریاجه عمیقی می شود که روزی هزار بار در ان غرق می شوم به جستجویت ماهی قرمز کوچکی می شوم که یک نفس بال بال می زنم در تنگ بلورین نامت کبوتر تشنه ای است که بر اوج قله می ایستد ومن می چشم رویاهای بربادرفته را چون طعم گس بادام های تلخ دستانت می فشاردازابرهای تکیده قطره های باران را وغرش رگبار نگاهت می رهاند ازجنگل اهوان رمیده را ومی رقصاند گرگهای گرسنه را در تاریکی نازنین نیستی که ببینی چشمان عاشقت چطور دریچه دلم را به سمت بهار گشوده است وسبزه ها ناگزیرند از شکفتن . تمام زندگانی ام شاخه گلی شد که در پیاده روی خیابان به دستم دادی افسوس از این باد ولگرد که در یک غروب نارنجی آن را پرپر کرد. آسمان فصل گریستن بود وازاوج شاخه هایت ذهن سبز درختان آویزان بود اینک درفسیل لحظه ها ستاره ازتوگریزان است وشب مجهول مانده است درطنین گامهایت که آغاز مرگ است.
| Design By : Pichak |


